تبلیغات
ღ✿ آلــونکـــ مـ♥ـن ✿ღ

شارژ ایرانسل

فال حافظ

سکوت را دوست دارمــــــ؛ بخاطر ابهت بی پایانش
 

چهارشنبه 4 شهریور 1394
ن : " نــــــفـــس بـــانــ♥ـــو " نظرات

پست ثابت



 هرچه میخواهیمــــ باشیمــــــ

ولی یادمان باشد آخرش

چهار سطر نوشته ی روی سنگ مرمر یک متری خواهیمــــ شد...

 

 


" "کپی برداری با ذکـــــر صلـــوات مجاز میباشد" "


   اللًّهُـ‗ـمَــــــ صَّـ‗ــلِ عَـ‗_‗ـلَى مُحَمَّـ‗‗ـَد وَآلِ مُحَمَّـ‗_‗ـَدو عَجِّـ‗ـلّ فَّرَجَهُـ‗_ـمـــــــــــــ  



چهارشنبه 25 اسفند 1395
ن : " نــــــفـــس بـــانــ♥ـــو " نظرات

در هوای تـــــــــــ♥ـــــــو



http://s9.picofile.com/file/8289613250/500x500_1440777914847547.jpg


بار الهی .....

مهربانیت همانند ....امواج دریا ....پی در پی ....ساحل وجودم را ...در بر میگیرد ...

بار الهی .....

به دست قدرت تو .....تمام تیرهای بلا شکسته می شود ...

تو ...هر زمان .....با من ودر کنار من بوده ایی....

من در "گهواره ی" محبتت..... چه آسوده آرام گرفته ام .....

پس ای "خدای "مهربانم ....

به ذکر نام زیبایت ....ونیایش لحظه هایت.... وجود زمینیم را ملکوتی گردان ....تا آنچه تو میخواهی باشم ....

واز آنچه من هستم" رهااااااااااا" شوم ....

که تو ...بی نیاز و من" غرق" نیازم ....

یا ذالجلال والاکرام..


+ دلتنگم و در این دل تنگم گله هاست
آه بیتاب شدن عادت کم حوصله هاست


چهارشنبه 18 اسفند 1395
ن : " نــــــفـــس بـــانــ♥ـــو " نظرات

بسم الله الرحمن الرحیم



بسم الله الرحمن الرحیم
ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون
گمان نکنید کسانی که در راه خدا کشته شدند مرده اند بلکه زنده اند و نزد خداوند روزی داده میشوند.
اولین آرزوی سال 94من بعد از خوندن دعای سال تحویلِ یا مقلب القلوب رفتن به کربلای ایران بود.

خیلی مشتاق بودم که قسمتم بشه و ببینم خاکهایی رو که رزمنده های جبهه ی مقاومت رو می کشوند سمت خودش باشوق نه به اجبار.
خاکهایی که هر گوشش یک عملیات مقدس داره و خاکهای که وجب به وجبش شهیدها رو در آغوشش گرفته و مهمون خودش کرده.میخواستم دلیل دردهای بابام رو با چشمام ببینم و بدونم کجای این خاکها شیمیایی بابامواز پا انداخت و نفس راحت کشیدنو ازش گرفت
اونجایی که ترکش به پاش خورد و اونجایی که موج به جوونیش غلبه کرد و خواب راحت رو ازش گرفت.
مرداد سال 94 شهدای غواص تفحص شدنو بانیِ دور هم جمع شدن ایرانی ها و یادآوری رشادتهاشون شدن.مجمه ی دامادیشون رو با حنا مزین کردیم و دو کیلومتر پشت سرشون پیاده رفتیم دریا براشون مراسم باشکوهی گرفتن که عطر وجودشون تمام فضارو پر کرده بود.
راهیان نور94 قسمتم نشد برم جنوب ولی خودم رو دلگرم می کردم با اینکه اگه قسمتم نشد برم شلمچه شهدا خودشون با دستای بسته اومدن و مهمان دلهای عاشق شهرمون شدن.
امسال به دلم افتاد که اگه دانشگاه کاروان راهیان نور میبرن اگه قسمتم بشه منم ثبت نام کنم.اولش که برای آقایان فقط ثبت نام میکردن  ولی وقتی جمعیت خواهرا بیشتر شد تصمیم بر این شد که خواهرا عازم بشن.خیلی خوشحال شدم و از این هم نگران بودم که نکنه لحظه های آخر یه کاری یا مشکلی پیش بیاد که مانع رفتن من به شلمچه بشه ولی خداروشکر مشکلی نبود و عازم شدیم.
اولین مکانی که برای زیارت رفتیم مرقد دانیال نبی(ع) و بعد به سمت فکه حرکت کردیم و طی مسیر سردارسلیمانی سفرما چند روایتگری داشتند و مارو به فیض رسوندند.بعد از اون نهرخیّن و هویزه و فاو و اروند و شلمچه و طلائیه رو دیدیم.
توی کل این این چند روز بهترین حس خوب و قشنگی که طول زندگیم تجربه کردم شلمچه بود.شلمچه سرزمین عشق و ایمان،دیار عاشقان و کوی یاران
روایتگری سردارسلیمانی سفرماو مداحی آقای فلاح مارو از زمین جدا کرد .شلمچه کربلای ایرانه و پر از بوی جبهه .اون لحظه ای که با خودم خلوت کردم و از شهدا عیدی خواستم.اون خاطراتی رو که پدرم تعریف میکرد برام رو توی هروجب از خاک شلمچه رو برای خودم تجسم میکردم و اشکهای بابام میومد جلوی چشمام.رزمایشی که برای ماترتیب دیدن خیلی فوق العاده بود.مخصوصا لحظه ای که شیمیایی زدن برام خیلی سنگین بود.دردای بابام یادم اومد.تاولهایی که پر از عفونته و روی تنش میزنه.پاکوبیدناشو به زمین.بستری شدنشو هرسه ماه یکبار توی بیمارستان تهران،تنهاییهاشو از اینکه مسئولین امثال پدرم که جانباز شیمیایی هست و ترکش خورده و موجی هست رو رهاکردن و تنها دستگیریشون فقط یک کارت طلایی هست و این همه سال که حدود بیست و هشت سال از دفاع مقدس میگذره که پدرم و امثال پدرم که جون و خانواده شون رو رهاکردن و رفتن و جنگیدن واسه حفظ ناموس کشورشون حالا که حالشون وخیمه و شرایط برای خودشونو خانواده شون سخت شده اونا رو رها کردن و به فریادشون نمی رسن.سردار سلیمانی ما گفتن دل نوشته هاتونو بنویسین اما اونقدر توی دل ما بچه جانبازا حرف هست که اگه بخوایم به زبون بیاریم ده روز برای شنیدنش کمه.
امروز که دارم ازین سفر بر میگردم دلیل خیلی از دردای بابامو میدونم و دیدم توی چه شرایطی و با چه سختی مردای مدافع سرزمین جنگیدنو دشمن رو دست خالی سر جاش نشوندن.چهل رور آخر جنگ پدرم جبهه بود و وقتی حق علیه باطل پیروز شد پدرم با چشمایی که نمیدید و پر از عفونت بود و ریه ی شیمیایی برگشت.اون روز همه زندگیشونو فروختن تا بابا درمان شد با خرج خودش فقط بخاطر اینکه پرونده اش توی بیمارستان صحرایی کربلای پنج سوخته بود این همه نشونه برای حقانیت دردش کافی نبود و حرفاش باور نمیشد واسه جانبازیش.
امروز خدارو شکر میکنم که تا این لحظه با تحمل این همه درد پدرم تابه حال به غیر خدا امیدمون به خیرِ کسی نبوده و پدرم همه ش نگرانه ماست و همش خودشو سرزنش میکنه که بخاطر بی حوصلگی و درد بجامونده ی توی بدنش به اندازه ای که باید محبت پدرانه شو ابراز نکرد و هرروز حالش بدتر از قبل میشه و از اینکه نمیتونه برامون کاری کنه دردش بیشتر میشه.همیشه برای جانبازا مخصوصا شیمیایی ها و موجی ها که شهید زنده واقعی هستن دعای شفاعت کردم و برای خانواده هاشون صبر خواستم از خدا.
دخترا خیلی بابایین .من بیشتر و بابام اینو بهتر میدونه.این حرفای پر از درد منو خانم جعفری بهتر میدونن چون پدر خودشونم شیمیایی هستن.امیددارم به اینکه خداوند مارو یاری کنه و سایه ی همه ی پدرا رو مخصوصا جانبازا رو صدوبیست سال بالا سر خانوادشون نگهداره.همینکه چهره ی پدر و دستای پر از محبتش روی صورتمون کشیده میشه دل گرممون میکنه ... آرزوی عمر طولانی و با عزت دارم واسه سردار سلیمانی این سفر و همه ی بانیان و مسئولان دانشگاه و همه ی عزیزانی که توی این سفر همسفر ما بودن...

اللهم عجـــــــل لولیکـــــــ الــفرج

+ این دلنوشته تموم حرفای من از این سفر پر بار معنوی بود...دل نوشته ای که برای همه ی همسفرام توی اتوبوس موقع برگشت خوندم و بهم هدیه دادن بابتش
بغض خیلی ها ترکید و اشک ریختن...عکسای این سفرم رو براتون میزارم

http://s5.picofile.com/file/8288847742/IMG_20170303_074405.jpg

http://s3.picofile.com/file/8288847826/IMG_20170303_075835.jpg

http://s3.picofile.com/file/8288847926/IMG_20170303_085312.jpg

http://s3.picofile.com/file/8288848200/IMG_20170303_123214.jpg

http://s5.picofile.com/file/8288848326/IMG_20170303_125409.jpg

http://s4.picofile.com/file/8288848442/IMG_20170303_170509.jpg

http://s3.picofile.com/file/8288848550/IMG_20170304_094723.jpg

http://s1.picofile.com/file/8288848784/IMG_20170304_095005.jpg

http://s1.picofile.com/file/8288848942/IMG_20170304_095752.jpg

http://s2.picofile.com/file/8288849042/IMG_20170304_094552.jpg

http://s4.picofile.com/file/8288849092/IMG_20170304_095754.jpg

http://s5.picofile.com/file/8288849200/Photo5883.jpg


http://s5.picofile.com/file/8288849334/IMG_20170304_100106000.jpg

http://s4.picofile.com/file/8288849384/IMG_20170304_095928000.jpg

http://s3.picofile.com/file/8288849534/Photo5879.jpg

http://s2.picofile.com/file/8288849518/IMG_20170304_095958.jpg

http://s1.picofile.com/file/8288849634/IMG_20170304_103718.jpg

http://s1.picofile.com/file/8288849700/IMG_20170305_104315.jpg




چهارشنبه 11 اسفند 1395
ن : " نــــــفـــس بـــانــ♥ـــو " نظرات

بگذار زمین زیر پر و بال تو باشد



بگذار زمین زیر پر و بال تو باشد
خورشید نماینده ی فعال تو باشد
بگذار پس از این همه حرافی بی ربط
خط های جهان جمله در اشغال تو باشد
هر چند خداوند غزل را به بشر داد
تا شعر برازنده ی امثال تو باشد
اوضاع جهان بدتر از آن است که بالکل
مضمون غزل فلسفه ی خال تو باشد
یک عمر قرار است به هر خاک بیفتی
تا یک وجب از خاک جهان مال تو باشد
سیمرغ شوی بگذری از قاف به قاشق!
تا مرغ نحیفی نوک چنگال تو باشد
با این همه، بگذار به جای جدلی پوچ
در این جگر سوخته جنجال تو باشد

غلامرضا طریقی



Image result for ‫تا مرغ نحیفی نوک چنگال تو باشد‬‎

+پ.ن

امروز صبح برا نماز که پاشدم دیگه خوابم نبرد.
کیف مسافرتیمو توی اتاقم که دیدم قلبم تالاب تولوب میزد
فرمانده زنگ زد امروز نمیتونی بیای؟ گفتم میخوام آماده شم واسه امشب.امشب حرکته
گفت باشه مراقب خودت باش التماس دعا
پاشدم و یه بسم الله الرحمن الرحیم گفتم برا آماده شدن
امشب 11 حرکته ...


++ دیروز صورتم گُر گرفته بود
از8 صبح که دنبال کارای بیمه بودیم و تا 11 کارمون طول کشید.حرفا و درد دلای من و بابام وقتی پیاده راه میرفتیم واسه انجام کارا
خیلی خوب بود
وقتی رفتم دانشگاه دوستام همه گفتن نفس بانو شما حالتون خوب نیستاااااا صورتت سرخ شده
منم تایید کردم چون از درونم داغ شده بودم و مطمئن بودم صورتم تابع درونمه
دستامو آب زدم تا سرد شه وقتی زدم به صورتم خنکاش رو احساس میکردم چقدر خوب بود
تا 7 کلاس داشتمو همینطور صورتم سرخ بود
برگشت همکه دوستام که نمیتونستن بیان شلمچه بهم التماس دعا گفتنو از هم خداحافظی کردیم
نمیدونستم بخاطر شوق زیادمه یا....
اصلا نمیترسم ولی استرس دارم

+++ توی حیاط دانشگاه
ملیکا:اون چیه؟
معصومه:شهاب سنگه
نفس بانو:نه بابا ستاره دنباله داره بچه ها زود آرزو کنین شها.... (جلوی دهنمو گرفتمو آروم برا خودم گفتمش شهادت)
محبوبه: بچه ها ستاره دنباله دار بودااااا
نفس بانو:آره بچه ها با شهاب اشتباه گرفتن
نفس بانو:بچه ها میدونستین اگه ستاره دنباله دار دیدین باید سجده کنین و آرزو ؟
معصومه: اینجا سنگه که نمیشه سجده کرد
نفس بانو: آره خب ولی باغچه پر سبزه ست خخخخخ
فاطمه: آیا این نشانه ها کافی نیست تا ایمان بیاورید؟
معصومه:
ملیکا:
مبارکه:
آیدا:
فاطمه:
نفس بانو:

دانشگاه:بوووووووووووووووووووم


شنبه 30 بهمن 1395
ن : " نــــــفـــس بـــانــ♥ـــو " نظرات

چوب خط بعضی ها پره



+پ.ن
بعضیها فکر میکنن که اولش میتونن هرچی بگن هرکاری بکنن هرحرفی بزنن
بعد برن
بعد برگردن و یک سری حرف که مثلا خودشونو گول میزنن بگن و طرف بیفته به التماس که آره چقد منتظرت بودم
بعضیها چوب خطشون پره

++ امروز اولین باری بود که سوار ماشین هم کلاسیم شدیم با بچه ها

+++ اسیر شدم
و موندم توی دوراهیی که با بچه های بسیج محل برم شلمچه یا دانشگاه
بچه های دانشگاه همش قانعم میکنن که باهاشون برم ولی از طرفی بچه های بسیج دلشون هست منم باهاشون بیام
دانشگاه یازدهم میبره
بسیج 17ام
به دوستام گفتم اولین بارمه میرم شلمچه حالا جالب میشه یازدهم با شما بیام بعد که برگشتم موقع حرکت بچه های بسیج میشه
بعد با اوناهم برم
یعنی دوبار در یک ماه
آرزوی دلم گرفته میشه
ولی خب بابام باید اجازه نهایی رو بده

دوستان مرا دعا

هرچی خیره پیش بره
ان شاءالله


دوشنبه 25 بهمن 1395
ن : " نــــــفـــس بـــانــ♥ـــو " نظرات

شهادت ام ابیها حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها)



 

 


 

+فرا رسیدن شهادت ام ابیها حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) تسلیت باد.


 

++پ.ن

 

خیلی وقته پست نزاشته بودم و حرفای جدید دلم منو سوق داد به سمت سیستم و نشستم تا بنویسم

چند روزی بود که دوستم از رفتن به راهیان نور از طرف دانشگاه صحبت میکرد باهام منم که دلم

 پر پر میزدرفتیم دفتر فرهنگی دانشگاه و اسم نوشتیم بعد از دوروز دفتر بسیج رو دیدیم

که بازه گفتم بریم پیش مسئولش دوستم گفت نه الان مارو ببینه میگه

نامه معرفیتونو چرا نیاوردین

منم گفتم مگه میخواد

مارو بخوره فوقش میگیم یادمون رفت یا شرایط نداشتیم واسه گرفتنش

من رفتم و بابت راهیان نور باهاش حرف زدم بعد دوستمو صدا زدم اومد

اونجا هم اسم نوشتیم و مسئول این شدیم که به بقیه ابلاغ کنیم

واسه اردوی راهیان که اگه خواهرا علاقمند باشن به رفتن

 به این اردو خواهرا رو ببرن رفتیم نمازخونه و کلی اسم نوشتیم

احتمال 90درصد خواهرا رو میبرن بین 5تا 19 ام اسفند.یک روز واسه

حرکت.بعد از یک هفته برمیگردیم

حرم حضرت معصومه (س) و جمکران هم میبرن

هزینه اش هم یک هفتم قیمت اصلیشه

وای خدای مهربونم

خداکنه که قسمتمون بشه

 




( تعداد کل صفحات: 22 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]